- بشنو از روزگاری که هنوز خاک، بوی نخستین باران را به یاد داشت و باد، زبان سخن گفتن با خاک را نیاموخته بود،
در دل جهان رنگی میزیست که همهی رودها،
ابرها و چشمان عاشقان از او وامدار بودند.
نامش را هیچ زبان نتوانست به تمامی گفت،
اما پیران، آن را «آبیِ نخستین» میخواندند.
هر که دل به آن آبی میبست، دیگر هیچگاه دل از آن برنمیچید.
میگفتند نه آسمان آن را در خود دارد و نه دریا،
که آن آبی، تکهای از جانِ آفرینش است؛
چنان پنهان که تنها در تپش یک دلِ مشتاق میتوانش یافت.
روزی یکی از فرزندان این خاک، که نامش در افسانهها گم شده،
به راه افتاد تا سرچشمهی آن آبی را بجوید.
از کوههای سپید برف گذشت،
از بیابانهای خاموش،
و از رودهایی که آوازشان به گوش کسی جز او نمیرسید.
هرجا که رسید، آبی را دید و ندید؛
گاهی در قطرهای باران بر برگ انار،
گاهی در حریر موجی که بر شنهای طلایی میغلتید،
و گاهی… در نگاهی کوتاه که از دور، چون پرندهای هراسان، از او گریخت.
سالها گذشت.
مویش چون برفِ البرز شد، ولی دلش هنوز در رنگ همان آبی میتپید.
در واپسین دم، پیش از آنکه سپیده بر چهرهی جهان بزند،
دریافت که آن آبی هرگز بیرون از او نبوده؛
در خونش جاری بوده،
در نفسهایش، در ضربان قلبش…
و تنها آنان که از قید زمین و زمان رها شوند،
میتوانند آن را به تمامی ببینند.
گویند پس از آن روز، هرگاه مهتاب بر دریای کاسپین میتابد،
آبیِ بیکرانی بر امواجش میرقصد،
و هرکس چشم بر آن بدوزد، تا پایان عمر، رازی در دل دارد که به هیچ زبان نتوان گفت.
-مَهدیه
نظری ندارم! اولین نفر باشید.