«آرزوهای کاغَذی»
من کنار حوض سنگی مینشینم، قایقهایم را میسازم و روانهی آب میکنم. هر قایق، تکهای از آیندهی من...
من کنار حوض سنگی مینشینم، قایقهایم را میسازم و روانهی آب میکنم. هر قایق، تکهای از آیندهی من...
بشنو از روزگاری که هنوز خاک، بوی نخستین باران را به یاد داشت و باد، زبان سخن گفتن با خاک را...
تصدّقت گردم! پری دخت جان! پاريس شهر قهوه است و لبخندو عشق و عطرو بوسه. فوق النهايه جان مى دهد براى...
در دیاری که باد از هزار سال پیش، نامِ آزادگی را با خود میبرد، دختری میزیست که او را «آذر دُخت»...
دختر پرتقالی نمادیاست از زندگی…از زیباییهای زودگذر و شیرینیهای کوتاهمدت که اگر حواسمان نباشد،...
بر این تکه کاغذ ها،صورت انسانی جان گرفت،انسانی که هر عدد و هر رسید،تکهای از خستگیاش را حک کرده...
سایت ما از کوکیها استفاده میکند. با استفاده از این سایت، شما با سیاست حفظ حریم خصوصی و شرایط استفاده موافقت میکنید.