در دیاری که باد از هزار سال پیش، نامِ آزادگی را با خود میبرد،
دختری میزیست که او را «آذر دُخت» مینامیدند، چراکه در چشمهای خستهاش،
شرارهای بود که سردترین شبها را خجل میکرد.
مردمان کوی، هزار بهانه تراشیدند تا روشنیاش را انکار کنند.
یکی گفت:
«این شراره، نفرین است…»
دیگری گفت:
«این آتش، مایهی بیسامانیست…»
و همه همآوازِ تاریکی شدند،
تا پیش از آنکه فروغی از دلش برآید،
جوانهی روشنای امید را در ژرفای سینهاش بخشکانند.
سالها در پستو نشست و صدای دلش را به دیوارهای گِلین سپرد.
هرکه گذر میکرد، میپنداشتند که آذر دیگر رمقی ندارد.
که شعلهی جانش در هجوم زمستان، آخرین نفسها را میکشد.
اما شبی رسید که ماه، نیمجان بر فراز کوه ماند.
شبی که ستارهها از سرما گریختند و سایهها چون ماران سیاه، به جان هر تخم نوری افتادند.
در همان شبی که همهچیز به خواب فراموشی فرو رفته بود، دخترِ آذر، دستان خستهاش را به جانب تاریکی دراز کرد؛
و آنگاه، آن ذرهی کوچک روشنا که سالها چون عهدی مقدس در دلش نهفته بود،
در انگشتان لرزانش شکفت…
شکفت، چنانکه آفتاب از تنگنای سپیدهدم سر برآرد.
شرارهای برآمد.
نه چون خشم.
نه چون انتقام.
که چون یادِ کهنِ مادری در جانش برخاست:
«اگر روزی همه در را بر تو بستند،
اگر روزی هیچکس یادش نیامد که تو نیز فرزند این خاکی،
روشنای آتش را نگاه دار.
که خون تو،
از تبارِ آنان است که تاریکی را تاب نمیآورد…
تبارِ آنان که از شرارِ جان، روز را میزایند.»
و در آن دم، شرارهای خرد، دیوارهای کهنهی سیاهی را در هم شکست.
هزار پردهی خفقان از چهرهی گیتی فرو افتاد.
و گرچه مردمان هنوز در حصار بیم و خاموشی بودند،
نغمهی روشنی در رگِ زمان جاری شد…
کسی دیگر نتوانست انکار کند:
این دختر،
زادهی آن آتشیست که در رگهای کهنِ این خاک میتافت؛
فرزندِ آذریست که روزگاری،
در سینهی ایران، بیوقفه میسوخت…
و چنین شد که آتش، نامش را پس گرفت:
آذر دُخت.
همه دانستند:
هیچ دستانی قادر نیست چراغی را خاموش کند که با ایمان افروخته شده باشد.
-مَهدیه
نظری ندارم! اولین نفر باشید.