- اتاق کوچک است؛ دیوارهایش نفس را کوتاه میکنند و سقفش آسمان را می بلعد. اینجا جهان آغاز می شود و همین جا نیز پایان مییابد. همه چیز در چهارچوبی محدود جاری است: نوری که از روزنه ی باریک می تابد، بوی کهنه ی چوب و آهن، و پژواک گام هایی که هیچگاه دور نمی شوند.
در این اتاق، کودکی چشم میگشاید؛ چشمهایی که بیش از وسعت جهان، در عمقشان غم و شگفتی نهفته است. او آسمان را تنها در داستان های مادرش می شناسد، پرنده را در خیال، و رود را در زمزمه ی لالاییها. اما در همان قفس تنگ، تخیلش پرنده ای است که بی پروا میپرد؛
مادر، خسته از اسارت، هر روز افق های تازه ای در کلماتش میسازد؛ و کودک، باور میکند که پشت این دیوارهای ستبر، دنیایی بیپایان در انتظار او است. او با هر نگاه، دریچه ای میسازد: از ترکهای دیوار، از بازی سایهها، از هر نوری که بر زمین می لغزد.
دنیا برای او کوچک است، اما همین کوچکی، گهواره ی خیالهای بزرگ اوست.
کسی چه می داند؟ شاید روزی که در باز شود و آسمان واقعی بر چهره اش بتابد، جهان را نه چون زندان، که چون ادامهی اتاق ببیند؛ اتاقی که این بار سقفش ستارگان چشمک زن است نه آجر.

نظری ندارم! اولین نفر باشید.