من کنار حوض سنگی مینشینم، قایقهایم را میسازم و روانهی آب میکنم.
هر قایق، تکهای از آیندهی من است.
آیندهای که روزگاری میپنداشتم اگر بر من نتابد، آسمانم فرو میریزد.
اما این روزها همهچیز دگرگون است…
آرزوهایم مثل آب، میان انگشتانم میگریزند.
نمیدانم باید به کدام قایق دل ببندم، نمیدانم کدامشان مهمتر است…
همچون روزگار، جنگ هم با صدای بیرحمش، هر روز قایقی را از من گرفت.
از آن روزها، من خیره میشوم به قایقها…
نمیدانم به کجا میروند.
نمیدانم کدامشان بازمیگردد.
فقط میدانم دل من هنوز قایق میسازد…
حتی در تاریکی.
به امید شناور شدن قایق هایمان در دریایی آرام و بدور از طوفان.
-مَهدیه
نظری ندارم! اولین نفر باشید.