تصدّقت گردم! پری دخت جان!
پاريس شهر قهوه است و لبخندو عشق و عطرو بوسه. فوق النهايه جان مى دهد براى عاشقى كردن.
فرنگی جماعت اما عاشقى بلد نيست. رازآلودگی اش را مكشوف كرده و عيانش نموده است. نه دوشيزگان دستمال ابريشمىِ نام محبوب را گلدوزی مى كنند و نه از نامه اندازى هاى شبانه بر پشت بام خبرى هست. نه مى دانند طعم چای دارجلينگ را بر سماور زغالى در توتستان هاى كن و نه التفات دارند به كرشمه هاى زير پوشیه.
غم دورى ودلتنگی تان كم بود، غم آشوب وطن هم بر آن مزيد شد…
از وطن خبرهاى خوش نمى رسد. چه رفته است بر این خاک بلاگرفته كه هيچش دوا نيست؟
دلمان خوش است نشسته ايم به طبابت خواندن در بلاد غريب و دريغا که وطن، بيمارى است كه در تب مى سوزد و هيچش دوا نیست.
النهايه، بتوانيم وبا و تراخم و تيفوس و سل گرفته را درمان كنيم، دمل چركين ظلم و بیداد را چه كنيم؟…
صبورى كنيد خاتون جان! صبورى كنيد که خدا حواسش به دل صابران هست. اين آشفته بازار همين گونه نمى ماند…
از احوالات خود بنويسيد که بسیار چشم به راهیم…
زیاد عرضی ندارم…
باقیِ بقایت
جانم فدایت
…
نویسنده: حامد عسکری

نظری ندارم! اولین نفر باشید.